عشق بارون زده

هرگز به خاطر ندارم حس کرده باشم از اهالی زمینم تنها تر از آن بوده ام که خود را از اهالی جهان بدانم.

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بدون پایانه . .
نویسنده : الهام - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦
 

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه

 می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

عکس های عاشقانه (5)

 


 
 
ت مثه آخر طاقت
نویسنده : الهام - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

گاهی فکر می کنم چه خوب که رفتی ..

بودن با من ،بودن با درد هاست ...و اینگونه زیستن چه سخت ،چه سخت شاید برایت ..»

من شب های بی قراری و درد را خاک کرده بودم .پس این شب از کدام جهنمی گریخته و به سراغم آمده ..

شب سال نوی امسال شب نا امیدی من بود .شب آمدن خستگی در رگهام .تاب تحمل سایه پیچیدگی را نداشتم .خوابیدم سال تحویل ..

فردایش شب پیش را یادم رفت ...ولی سایه اش با من آمد تا سیزده به در

 از تو نوشتن برای من راحت نیست .دوست ندارم کسی اینجا رابطه مان را قضاوت کند .ولی تو را به خدا بفهم تنهایی برای من عادی ست ،خرق عادت کن !

 

 

با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید

با کدام بوسه ،با کدام لب

در کدام لحظه،در کدام شب »...

وقتی در رویا هایت شکست خورده باشی ؛در واقعیت راحت تر زندگی می کنی ..

حالا دریغ از یک تصویر خوشایند از تو...

 

عکس های عاشقانه (5)

 

«آدم های خوشبخت سرگذشت ندارند» .. همین  است که روزهایم را نمی نویسم  شاید..

...

..

 

عکس های زیبای عاشقانه | www.pixbaran.com

مجبورم به خودم اتکا کنم .به تنهایی بفهمم ایراد کار کجاست ؟از کجا شروع شد؟

غم راه شادی را نمی بندد ،خشم را ،منفعت طلبی را،خود خواهی را،...بر انسان حرام می کند .درود بر غم .همان غم که هنوز با من است و با تو نه ...

 

عکس های زیبای عاشقانه | www.pixbaran.com

 

هی یار،یار،یار

هی بی تو بریده امان من !

من شب های بسیاری ،

آدم های بسیاری ،انکارم کرده اند ..

اما ایمان من،

ضمانت هزار پیامبر برای علاقه به آدمیست »...

 

عکس های زیبای عاشقانه | www.pixbaran.com

 

ت مثه تو ،مثه تردید، ت مثه آخر طاقت

مثه تنهایی ، مثه تب ، مثل آخر خیانت


 
 
با قهر چه می کشی مرا
نویسنده : الهام - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

با قهر چه می کشی مرا

با قهر چه می کشی مرا؟
 من کشته ی مهربانیتم
یک خنده و یک نگاه بس
 تا کشته ی خود بدانیم
 ای آمده از سراب ها
 با خواب و خیال آب ها
 دارد ز تو بازتاب ها
 ایینه ی زندگانیم
 گر نیست به شانه ام سرت
یا از دگریست بسترت
غم نیست که با خیال تو
 همبستر شادمانیم
 شادا !‌ تن بی نصیب من
 افسون زده ی فریب من
 مست است و ملنگ و بی خبر
از دست و دل خزانیم
انگار درون جان من
 سازی ست همیشه نغمه زن
گوید به ترانه صد سخن
 از تاب و تب جوانیم
افتاده چنین به بند تو
 می خواست مرا کمند تو
 گفتی که رهات می کنم
دیدم که نمی رهانیم
ای یار ، تبم ز عشق تو
 شورم ، طلبم ز عشق تو
 اما ز پیت نمی دوم
بیهوده چه می کشانیم
 فریاد ، که جمله آتشم
 تا عرش لهیب می کشم
با این همه نیست خواهشم
 تا شعله فرو نشانیم
 نزدیک ترین من ! همان
 در فاصله از برم بمان
تا پک ترین بمانمت
 تا دوست ترین بمانیم
 


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 
نرفته قولم از یادم

      هنوزم ساده و صافم

            دارم انـدازه قـلبـت

                   با اشکام عشق میبافم
                    **************
                   تا روزی که تو برگردی

           به این در خیره می مونم

     اگرچه دوری از دستم

تو دوستم داری میدونم
****************
هنوز خالیه جات اینجا

     هنـوزم مـن وفـادارم

             هنوزم تو ایـن خـونه

                 من از هرچی دوتا دارم
                 ****************
                یه وقتایی دو تا بشقاب

           میچینم تومیگی سیرم

      یه وقـتـایــی بـــدون تـو

باهات مهمونی میگیرم
***************
منم کابوس شبهات و

      تویــی رویـای هـر روزم

            واسه هر شب دعا کردم

                   دارم سجاده مـی دوزم
                   ****************
                   اگر پای درختی خشک

            با اشکام آب می ریزم

      خودم حالیمه بی جونه

ولی از عشــق لبــریزم
***************
همش حس میکنم هستی

      نمیـخوام دیگـه تنها شی

            یه حسـی میگه که بایــد

                    همـین دور و برا باشـی
                    *****************
                    تو از شمعی من از بادم

            تو از شیشه من از سنگم

      ولی برگـردی قـول میـدم

دیــگه باهـات نمیـجـنگم
****************
درخت خشک این خونه

      با اشکام خیس و نمداره

            اگرچه جون نمی گیره

                   دلــم تنهاش نمی ذاره
                   ****************
                   از اون روزی که تو رفتی

             هوای خونه مون سرده

     دیگه چند روزه که عطرت

از این خونه سفر کرده
***************
بذار بد باشه رفتـارت

      بهم بی مهری کن بازم

             فقط برگرد که من بی تو

                      با ایـن دنیـا نمـی سـازم
                      *****************
                      تو پیشم نیستی اما من

             میخندم توی تنهاییی

      تو رویاهام یا من اونجام

یا تو همیشه اینجایی

 
 
اون خدا که من میدونم
نویسنده : الهام - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

تو دستات گرمه میدونم ولی دستای من سسته

چرا غمگینی و اشکات تموم جونتو شسته

حالا که اومدی پیشم بیا بی گریه و زاری

حقیقت رو بهت میگم..

 جوابم کردن انگاری...

بذار پاتو روی قلبم نذار دست روی احساسم

بجای گریه و زاری یکم دعا بکن واسم

تموم دکترا گفتن همین روزاس که میمیرم

نمیدونن دوام شک نیست

نباشی جون نمیگیرم

نبر ولتا‍ژشو بالا

نزن شوک من دلم خونه

همینجایی که شوک میدی

دلم نیس خونه ی اونه

حالا قدرتو میدونم گرچه فرصتی نمونده

قربون دلت برم که تورو تا اینجا کشونده

اگه قسمت موندنم بود تورو تنها نمیذاشتم

میگفتی بمیر میمردم که نگی دوست نداشتم

کاش میشد یکی بتونه منو از خواب دربیاره

مگه میشه که مرده باشم وقتی که اشکام میباره

اگه حسرت تو دارم

اگه سرد و بیقرارم

تورو با چشمای گریون

به خدامون میسپارم

نمیگم برات میمیرم چون واسه تو زنده بودم

نمیگم عشق منی تو چون تویی همه وجودم

اون دنیا جام خوبه خوبه

دلم واسه خوشی تنگه

اون خدا که من میدونم

حتی آتیشش قشنگه

ببخش که بودنم واست همیشه دردسر داره

همه میگن امیدی نیست ولی دعات اثر داره

صداتو میشنوم آره ، چشام اشکاتو میبینه

وقتی داد میزنی پاشو ، به قلبم خیلی میشینه

نکن گریه گل نازم داره اشکات حروم میشه

بجنب دعا بکن زود باش ملاقاتت تموم میشه


 
 
رنگ گناه
نویسنده : الهام - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده بلب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل


 
 
غریبه
نویسنده : الهام - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

مرا فراموش نکن.شاید سالها بعد در گذر جادهها بی تفاوت از کنار هم گذرکنیم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود






 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

 www.pix2pix.org

به خدا خسته شدم از بس به آدمایی که میخوان جای اون و تو قلبم بگیرن، گفتم: ببخشید!اینجا جای دوستمه الان بر می گرده

 

www.pix2pix.org

برگرد و تمام دنیارو غافلگیر کن .... من حتی با خدا هم شرط بسته ام


 
 
یاره بی وفا
نویسنده : الهام - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

خاک

دیگه هرچی بود تموم شد زیرخاک خوابیده یارت

دیگه پاشو نمیذاره حتی یه لحظه کنارت

رفته واسه همیشه دیگه دستاشو نداری

اگه شاخه گلی داری وقتشه الان بیاری

آخه قبرش تو کویره غروبها دلش میگیره

این همونی که عمری آرزو داشتی بمیره

دیگه یک بارم چشاشو توی چشمت نمیدوزه

ولی آرزو بدل مرد داره زیرخاک میسوزه

اونکه از غم نبودت همه ی عمر غصه خورده

شنیدم عکست تو دستاش بوده لحظه ای که مرده

بی تو خیلی غصه خورده

تو وصیت نامه اش انگار اسمتو یبار آورده

گفته تو دنیا یه دل داشت که اونو به تو سپرده

بی تو خیلی غصه خورده

آرزوشه قبل اینکه بدنش تو خاک بپوسه

سنگ قبرشو لب تو یدفعه فقط ببوسه

دیگه یک بارم چشاشو توی چشمت نمیدوزه

ولی آرزو بدل مرد داره زیرخاک میسوزه

آخه قبرش تو کویره غروبها دلش میگیره

این همونی که عمری آرزو داشتی بمیره

...این همونه که با هرزگیت به دل خاک سپردی بی وفااااااااا

 

 


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸
 

اگه میتونه غریبه

 

با چشات میخندی اما تو دلت یه چیز دیگه است

بهم میگی عزیزمو حیف تو دلت عزیز دیگست

پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست

هرچی باشه اونو میخوایی عزیزم اینکه گناه نیست

اگه میتونه غریبه تورو خوشبخت کنه یارم

دستتو خودم با شادی توی دست اون میزارم

برو خوش باش نازنینم من خوشم با دلخوشی هات

بگذر از شکستن من دستشو بگیر تو دستات

میگذرم از دلت اما این تو خاطرت بمونه

واسه یارت کم نذاری تو یارت نمی تونه

بهش نگو حتی که دستات یه روزی پناه من بود

صورت ماه و قشنگت یه زمونی ماه من بود

من که عاشقم میفهمم سخته اینهارو شنیدن

سخته تو چشمای یارت عشق یه غریبه دیدن

من که عاشقم میفهمم چقدر سخته نباشی

مرگه واسش که ببینه با غریبه آشناشی

 


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

شاید ازین حرفام پشیمون شم اما مهم نیس

وقتی اومدی نمیخواستمت خودتمم خوب میدونستی

اما اومدی تو قوی بودی و من ضعیف من قدرته شکستنه قلبه کسیو نداشتم و تو اومدی

الان که حسابی عادتم شدی الان  که بداخلاق شدی الان که برام حتی ١شاخه گلم نمیخری داری میری بایکی دیگه اهانت ازین بزرگتر ؟این وبلاگ ماله توام بود اما نیومدی دیشب گتی ١بار میای تا چرت و پرتامو بخونی اگه خوندی بدون نمیخوام دیگه چندماه دیگه بیای و بخوای برگردم من مردم روحم احساسم مرد اگه میدونسی چی میکشم جسارت نمیکردی بهم تا ابد نگاه کنی چه برسه معذرت آره آره من مردم تا دوباره متولد شم با یکی که همرنگه خودمه

 

وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه 

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچوقت تنمو توی گورم بلرزونه 

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده 

اونکه میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد 

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبر منو بهش ندین خوب میدونم 

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره

 


 
 
من هنوز قصد شکافتن این پیله را ندارم
نویسنده : الهام - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

عاشقانه

رد دست های مرا که بگیری خواهی دید به هیچ آغوشی ختم نمی شود
این همه آغوش

که نمی دانم گرمای ساختگی شان را از چه گرفته اند که حقیقی نبودنشان زود بر ملا می شود

پشت تمام این نقاب ها را هم بگردی ، مرا نخواهی یافت

من هنوز قصد شکافتن این پیله را ندارم ، تا پروانه شدن زیاد راه مانده است

توی زمین ما ، هیچ کپی ای برابر اصل نیست ...

همه از اصل که جدا می شوند راه جاده خاکی را در پیش می گیرند !

خدایاااااااااااا دلم برای اصل خودم تنگ شده


 
 
میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی!
نویسنده : الهام - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

ای تنها منجی من!

 مرا تنها مگذار ،

 اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ،

 برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد

 و برای گوشهایت صدا ،

برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ،

و پس از مرگت نیز برای جسد ت کفن خواهم شد ،

مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .

  روزی که خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم !

 میدانی چرا ؟

 برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم .

 میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی

 تا همیشه.

  تو دیگر تنها نیستی ،

 خانه ای خواهم ساخت برایت ،

 از استخوانهایم برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ،

 قلبم را با برق شکاف میان سینه هایت میشکافم واز گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریک تنهاییت آتشی می افروزم

و تا همیشه در کنارت میسوزم تا همیشه  . .

. و در عوض فقط از تو

 میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی! 


 
 
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته ، صدایی
نویسنده : الهام - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
 

 

بی تو، طوفان زده ی دشت جنونم  صید افتاده به خونم

  تو چنان  می گذری غافل از اندوه درونم

 

  بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

  بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

  قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

  تا ته کوچه به دنبال تو  لغزید نگاهم

 

  تو ندیدی

  نگهت هیچ نیفتاد  به راهی که گذشتی

 

  چون در خانه  ببستم

  دگر از  پای  نشستم

 

  گوئی زلزله آمد

  گوئی خانه فرو ریخت  سر من

 

  بی تو

  بی تو من، در  همه شهر  غریبم

 

  بی تو کس نشنود از این دل  بشکسته ، صدایی

  بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ،  نوایی

 

  تو  همه  بود  و نبودی

  تو همه شعر و سرودی

 

 چه گریزی  ز بر من

 که از کویت  نگریزم

 

  گر بمیرم  ز غم دل

  منو یک لحظه جدایی

 

  نتوانم ، نتوانم

  بی تو  من زنده   نمانم

  بی تو  من زنده   نمانم 

 


 
 
زندگی را دوست دارم نه در قفس عشق را دوست دارم نه در هوس
نویسنده : الهام - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
 
www.pix2pix.org 
می خواهم پیش از تو بمیرم

 

 

آیا آن که بعد می میرد

 

آن را که پیشتر مرده

 

خواهد یافت؟

 

 

می خواهم بسوزانندم

 

خاکسترم را در ظرفی بریزند

 

بر تاقچه ی اتاق تو.

 

 

ظرف را

 

از شیشه ای شفاف کن

 

تا درونم را ببینی.

 

می بینی فداکاریم را؟

 

از خاک شدن دست می کشم

 

از گل شدن دست می کشم

 

تا کنار تو باشم.

 

 

خاکستر می شوم

 

تا با تو زندگی کنم

 

آنگاه وقتی تو هم مردی

 

می توانی درون شیشه بیایی

 

تا آنجا با هم زندگی کنیم

 

خاکستر تو خاکستر من.

 

تا این که عروسی حواس پرت

 

یا نوه ای بازیگوش

 

بیرونمان بیاندازد.

 

اما دیگر

 

چنان درهم شده ایم

 

که حتی اگر ذره ای از ما بردارند

 

اتم به اتم پیش هم نشسته ایم

 

با هم به روی زمین پخش می شوبم.

 

روزی اگر گلی وحشی

 

نمی برگیرد

 

و سر بیرون زند

 

حتما دو شکوفه خواهد داشت

 

یکی تو

 

یکی من.

 

نمی خواهم به این زودی بمیرم

 

می خواهم بچه ای دیگر بیاورم.

 

لبالب از زندگیم

 

خونم گرم است

 

می خواهم عمری دراز داشته باشم

 

با تو.

 

مرگ نمی تواند به هراسم افکند

 

اما پیش از آنکه بمیرم

 

بسیار چیزها می تواند اتفاق افتد

 

شانس آزادی تو به این زودی ها؟

 

شاید.

 


 
 
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
نویسنده : الهام - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
 

سلام فاحشه!

هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه… دعایم کن…


 
 
لب من این لب بی رنگ
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
 
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 
 
امروز بازم سادگی کردم...
نویسنده : الهام - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

 نمیدونم چرا سادم چرا اینقد سادم اما آدمهای ساده دوست دارم.

  همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

  آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا  کرد؛ عمرشان کوتاه است.

 بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

  آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند

 اما از من که تنها یک ساده ام بشنوید من بارها و بارها تکه ای از قلبم را از دست داده ام و امروز قلبی در سینه ندارم شما ساده نباشید قلب تنها دارایی ام بود..


 
 
هرسالی که نو میشود
نویسنده : الهام - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
 

هرسالی که نو میشود من یکسال پیرتر میشوم و تو یکسال دورتر ...

خاطراتت کمرنگ تر میشود اما خاطرت عزیزتر


 
 
گرگها هجوم آورده اند
نویسنده : الهام - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 

 

گرگها هجوم آورده اند،

                   حکم کرده اند!،

                             دریده شوم...

به جلو می‌نگرم،

                راهی نیست.

پشتِ سر،

           پناهی نیست.

در کنار،

        یاری نیست.

با توام!،

    آن بالا،

        خدایی هست؟!


 
 
← صفحه بعد